روزمیلاد
چیزی به زمینی شدن شما فرشته های پاک اسمونی نمونده عصر روز پنجم اسپند روز مبارک سپندارمذدگان (خاله جون خیلی دوست داشتم امروز به دنیا میومدید) من و مامان پرگل همراه مامان مهناز وعمه سلیمه و عمه سوسن و ارشیدا کوچولو با بابا سجاد, مامان پریسارو برای بستری شدن در بیمارستان همراهی کردیم
میدونم واسه ی بستری کردن خیلی زیاد بودیم اما همه مون خیلی ذوق داشتیم
مثلا تازه خاله و عمه میشدیم دیگه!
شب همه برگشتیم خونه و تنها مامان پریسا موند اما صبح زود من و مامان پرگل و باباسجاد ومامان مهناز ساعت هفت باز رفتیم بیمارستان بعد از ماهم عمه سلیمه و سوسن اومدند. راستش مامان پریسا خیلی کلافه بود اون روز عمل زایمان زیاد بود و مامانی رو خیلی دیر بردن اتاق عمل تقریبا نزدیک ظهر بود. ماهم پشت در اتاق عمل دل تو دلمون نبود تا اینکه مژده سلامتی و به دنیا اومدن شمارو دادن لحظه شیرینی بود اما قشنگترین لحظه وقتی بود که پرستار شمارو پیچیده به پتو داخل سبد اورد وماهم به دنبالش. صدای گریتونو که شنیدم دیگه اشک شوق از چشام سرازیر شد هنوز شمارو ندیده بودم بدنم میلرزید یه حس خیلی دوست داشتنی بود وقتی شمارو دیدم باورم نمی شد شما فرشته ها خواهرزاده های من باشید( میدونید گاهی وقتها یه اتفاق هایی تو زندگی باورش زمان میبره) خداجونم شکر!
اندیا جونم یک دقیقه زودتر از داداشی به دنیا اومده بود (11:51) و باوزن 2.200 و اراد (11:52) وبا وزن 2.700. یعنی نشون داد که مردونه وزنش بالاتره.
وقتی مامان جون رو از اتاق عمل اوردن با وجود مورفینی که بهش زده بودن درد داشت اونقدر که همش گریه کرد و همه رو ناراحت کرد میگن چون دوقلو زایی داشته تمام دردش دو برابر زایمان تک قلویی. متاسفانه وقتی مامان پریسارو توی اون حال میدیدم اصلا به فکر عکس گرفتن نبودم نه از شما نه از مامانی
(بعدا کلی بهم غر زد که چرا موقع گریه کردن و درد کشیدنش ازش فیلم و عکس نگرفتم)
تنها عکس های بیمارستان از گوشی مامان مهناز
اراد
اندیا



روزمیلاد 
خاله پریا